نخست وزیر عراق با ادغام الحشد الشعبی مخالفت کرد

۴۰ درصد مردم یمن گرسنه‌اند

اوضاع بحرانی آوارگان در لیبی

واشنگتن پست: آیا دولت‌های مسلمان خجالت نمی‌کشند؟

انتقاد از تداوم سیاست سرکوب در عربستان

عربستان؛ محرک اسرائیل در سرکوب فلسطین

بررسی اعتراضات ضدنژادپرستی در اسرائیل + فیلم

مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی فوت کرد

افشای نامه دختر فراری پادشاه امارات

اعتراض لندنی‌ها به اخراج کارگران فلسطینی از لبنان

آغاز عملیات نجات پناهجویان در دریای مدیترانه

پویش مجازی وحدت علیه مزدوران آمریکا در منطقه

طومار مردم مصر برای آزادی زندانیان سیاسی

خاکسپاری ۸۶ مسلمان کشتار سربرنیتسا در بوسنی

پوستر/ ترامپ: مطمئنم پهپاد ایران را زدیم

سفر محرمانه لیبرمن به کردستان عراق

لغو لقب ملکه زیبایی از دختر نژادپرست آمریکایی

معاون رئیس پارلمان بلژیک خواستار مجازات اسرائیل شد

درخواست محاکمه امارات به دلیل جنایت در لیبی

تجاوز ۱۲ گردشگر اسرائیلی به دختر قبرسی

دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۱:۴۸
کد مطلب: ۴۰۲۷۶
داخلی آرشيو خبر صفحه اخبار جبهه مستضعفین
دختر عماد مغینه: دشمن هرگز طعم امنیت و اطمینان را نخواهد چشید
دختر عماد مغینه: دشمن هرگز طعم امنیت و اطمینان را نخواهد چشید
دختر شهید عماد مغنیه با ذکر خاطراتی خواندنی از پدرش گفت که دشمن هرگز طعم امنیت و اطمینان را نخواهد چشید.
به گزارش جبهه جهانی مستضعفین به نقل از خبرگزاری تسنیم، فاطمه عماد مغنیه دختر رهبر جهادی شهید مقاومت لبنان در گفتگویی با پایگاه خبری المنار لبنان شرکت کرد، آنچه می‌خوانید متن کامل این گفتگو است:

چه چیز به صورت خاص اشتیاق تو نسبت به پدرت حاج عماد مغنیه را افزایش می دهد؟ این سوال را از فاطمه می‌پرسیم، سکوت می‌کند، گویا چهره حاج رضوان را در برابر خود می‌بیند و پاسخ می‌دهد: بیشتر مشتاق سکوت زیبایش هستم، دوست داشتم به او نگاه کنم، خیلی مواقع احساس می‌کنم که نیاز به دیدن این صحنه و این لحظات دارم. با اطمینان می‌گوید " آن‌ها مردان خدا هستند." فاطمه خوب می‌داند که شباهت زیادی به پدرش دارد، " بله من زیاد شبیه او هستم، جهاد نیز شبیه او بود."

فاطمه بعد از تماس تلفنی برای تعیین وقت، در منزلش از ما استقبال کرد تا از حاج رضوان سخن بگوید. با لبخندی آرام که ناشی از درد فراق پدر و برادرش بود صحبت می‌کرد. "برادرم دوست من بود و من نزدیک ترین فرد به او بودم."

دیدار آخر

فاطمه از جزییات آن دیدار صحبت می‌کند، گویا تمام جزئیات در ذهنش نقش می‌بندد، از فنجان نسکافه ای صحبت می کند که با وجود اینکه برای خودش آماده کرده بود، پدرش به سرعت همه آن را سر کشید و وقتی از او پرسید که آیا باز هم میل دارد، گفت نه. شب شنبه نهم فوریه ۲۰۰۸ بود، یعنی دو روز قبل از شهادت. وی در روز سه‌شنبه شهید شد.

فاطمه اندکی ساکت ماند و ادامه داد: درست مانند برادرم؛ او را هم برای آخرین بار روز پنجشنبه دیدم و یکشنبه شهید شد. سپس با اشتیاق به تعریف کردن جزییات دیدار آخر با پدرش پرداخت و گفت: "در آن روز در منزل، ما به همراه مادرم او را دیدم و تا پاسی از شب بیدار بودیم، در آن شب یک سریال کمدی سوری نگاه کردیم و خیلی خندیدیم."

خاطره ها

" مرا مجبور کردی تا خاطراتم را مرور کنم" فاطمه این ‌را گفت و به دنبال عکس یادبودی رفت که در زمان کودکی با پدرش انداخته بود. آن را از دیوار اطاقش جدا کرد و به ما تقدیم کرد. در کنار این عکس یک عکس قدیمی دیگر از فاطمه بود که به همراه برادران و پدر و مادرش انداخته بود. نگاهی به عکس انداخت و با لهجه عامیانه گفت: این برادر کوچکم جهاد است. از اینجا صحبت در مورد کودکی وی آغاز شد.

یک کودکی استثنایی برای دختری که می‌گوید تا زمانی که بزرگ شد، نمی‌دانست که دختر معاون جهادی حزب‌الله لبنان است. فاطمه از زمانی تعریف می‌کند که مادرش به این سؤال سخت پاسخ می‌دهد که بابا کجاست؟ در آن زمان مادر همه چیز را به شخص امام مهدی (عج) مرتبط می کرد. گویا که می‌گفت پدرتان تا زمانی که صاحب‌الزمان ظهور نکند نمی‌آید. وی نوعی از تقدیس را نسبت به کار پدر در ما ایجاد می‌کند تا به این ترتیب پاسخی برای بسیاری سؤالات ما باشد.

فاطمه از این صحبت می‌کند که چطور امنیت پدرش بخشی از زندگی او و برادرانش و بخشی از رفتار آن‌ها شده بود، «مادر همواره به گوش ما زمزمه می‌کرد که نباید دیر به کارش برود، ما نباید از کار او سوال کنیم، یا به صحبت‌های او در تلفن ویژه‌ای که در یکی از اتاق‌ها قرار دارد گوش بدهیم. ما به این مسائل کاملاً عادت کرده بودیم.

وی می‌گوید که ماهیت کار پدرش را تا زمانی که به سنی مشخص رسید، درک نمی‌کرد، فاطمه می افزاید: «اما خیلی زود فهمیدم که او از سوی بیشتر سرویس‌های جاسوسی دنیا تحت تعقیب است، این را از رفتار وی در بسیاری از مواقع پی بردم.»

وی می‌گوید که چگونه خودش و برادرانش از زمان کودکی مسئولیت حمایت از حاج عماد را انجام می دادند. «همه زندگی ما بر این اساس بود که عکسی از وی نشان داده نشود. عکس‌های او و عکس‌های ما با او همیشه مخفی بود.

ما همیشه می‌شنیدیم که نباید با او عکس‌های بیهوده بیندازیم و باید مطمئن شویم که هیچ‌کس در زمان حضور و بدون اطلاعش عکسی نیندازد. محافظت از وی بخشی از مأموریت ما بود. ما همواره مواظب بودیم که هیچ ‌کس با ما نیاید. حتی آدرس منزل ما نیز همیشه محرمانه بود. در مرحله‌ای منزل ما شامل ۲ اتاق در یک مرکز بود. اما با وجود این سختی‌ها، مادر توانست فضایی مثبت ایجاد کند، ما در آن روزها همیشه خوشحال بودیم.

وی در مورد زمان های شادی از سرودهایی گفت که در خودرو همراه با پدر می خواندند، صدای پدر خوب بود.

روابط استثنائی با پدر

فاطمه می‌گوید وقتی اندکی رشد کردم به علت شخصیت پدرم و نحوه ارتباطات من با ورود همواره سوالات من در مورد این محورها بود که چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ شما به عنوان محور مقاومت در مورد این موضوع چطور رفتار خواهید کرد؟ اینجا بود که نشانه‌های حسرت بر چهره فاطمه نمایان شد: اگر با ما بود صحبت‌های ما عمق بیشتری پیدا می‌کرد و به ابعاد اعتقاد و انسانی راه پیدا می‌کرد. من در این زمینه به او نیاز دارم. برادرم جهاد نیز در مورد این حسرت با من همراه بود، او می‌گفت که اگر پدر الان حضور داشت، خوشحال می‌شد چرا که ما رشد یافته و آگاه‌تر شده ایم، در زمان شهادت حاج عماد ما و مخصوصا جهاد کوچک بودیم.

دختر حاج عماد مغنیه در مورد خاطرات بیشتری از پدرش می گوید که چطور حاج رضوان وی را در مورد رفتن به دانشگاه نجات داد. « من در اولین سال تحصیل علوم سیاسی امتحان مدیریت داشتم، اما آماده امتحان نبودم. در آن موقع پدرم متن کتاب را از من گرفت و در همان شب آن را خلاصه کرد و من را به یکی از مراکز کاری خود که در آن حضور داشت برد. در آنجا تخته ‌سیاهی بود که در آن متن را برای من تشریح کرد و من به این ترتیب برای امتحان روز بعد آماده شدم.

فاطمه در این لحظه به ویژگی شاخص حاج عماد یعنی ابتکار اشاره کرد و گفت وقتی از وی‌ پرسیدم که متن توضیحات وی از کجا است، می‌گفت که خودش این متن خاص را ایجاد کرده است، او همیشه می‌خواست چیزی را اضافه کند، این اصل شخصیت عماد مغنیه بود.

وی لحظاتی سکوت کرد و حادثه دیگری رابه یاد آورد: در تمام مراسم ازدواج من حاضر بود، چند عکس هم با من گرفت، اما من نگران سلامتی او بودم. فراموش کردم که عروس هستم، فقط مراقب او بودم و تمام افراد حاضر در مجلس را زیر نظر داشتم تا مطمئن شوم که هیچ کس از او عکس نمی‌گیرد.

در هنگام گفت‌وگو با فاطمه اصرار کردیم که یک یادگاری از این رهبر نظامی بزرگ را نشان دهد، او یک تماس تلفنی گرفت و بعد از آن قرآنی را از اتاق خواب شهید جهاد می آورد که هدیه امام سید علی خامنه ای است.

موسیقی مورد علاقه مغنیه

در ادامه گفتگو او در پاسخ به این سوال که پدرت از چه چیزی خوشش می‌آمد و از چه چیزی بدش می‌آمد، خندید و گفت: از سیگار و قلیان خیلی بدش می‌آمد، اما شیر و نان و پنیر و چای و میگو را دوست داشت. به موسیقی که در کنار مقاومت باشد، علاقه داشت. او در موسیقی گیتار را خیلی دوست داشت.

فاطمه می‌گوید که مرگ به روابط وی با پدرش و حتی برادرش پایان نداد « همه‌ روزه آن‌ها را حس می‌کنم» « آن‌ها زنده هستند اما شما نمی‌دانید، من به این موضوع یقین دارم. یک روز یک سوال اعتقادی برای من پیش آمد که به پاسخ آن نیاز داشتم، با او صحبت کنم و او از طریق شخصی دیگر به من پاسخ داد، روح عماد مغنیه در این پاسخ بود. بارها او را در خواب دیدم و با او صحبت کرده و او را بوسیده ام.

وی می‌گوید از اینکه دختر عماد مغنیه است، احساس مسئولیت می‌کند، «معتقدم همیشه باید منبع عطا باشم، باید دوست داشتن مردم را یاد بگیرم، باید یاد بگیرم زود خشمگین نشوم، باید همواره مردم را ببینم و با آنها صحبت کنیم.

فاطمه مغنیه در پاسخ به این سؤال که " اگر بتوانی پدرت را ببینی، به او چه خواهی گفت"، پاسخ داد: دوست دارم در مورد مسائل فرهنگی با او صحبت کنم، چرا که دوست دارم جامعه ما در این روند به خصوص پیشرفت کند. من دوست دارم که جامعه ما یک فرهنگ جایگزین داشته باشد که با آن بتواند در برابر فرهنگ غربی بایستد. قبلا با او در مورد حوزه‌های دینی و نحوه همگرایی آن‌ها با شرایط موجود صحبت کرده بودم. منابع درسی در حوزه باید روان‌تر و به درک عامه مردم نزدیک‌تر باشد.

حتی بعد از شهادت نیز این دختر، امنیتی که از وجود پدرش دریافت می‌کرد را از دست نداده است، وی تأکید کرد: « در حضور و در غیابش من احساس امنیت می‌کنم، اما احساس می‌کنم که دشمن من هرگز طعم اطمینان و امنیت را نخواهد چشید.
Share/Save/Bookmark